نویسنده مقاله : Graham Kenny
یکبار به عنوان مدیر عامل شرکتی که نیاز به تغییر مسیر داشت منصوب شده بودم. ما برای خانههای خرپا و قاب میساختیم. یک روز پس از آنکه 3 ماه بود مشغول این کار شده بودم، خودم را دیدم که از پنجره به بیرون خیره شده ام در حالی که به کامیونها و لیفتراکهای پایین نگاه میکردم. آیا میتوانم به تعداد انگشتان یک دست، عوامل موفقیت در این صنعت را لیست کنم؟
در هفتهها و ماههای بعد، من و تیم مدیریت ارشد تصمیماتی در رابطه با آیندهی شرکت گرفتیم. به عنوان یک تیم، مشاهده کردم ما به شدت مشغول انجام کارها و ایجاد تغییراتی هستیم که همگی آنها برای ما به عنوان مدیران، منطقی بود. اما همانطور که زمان جلو میرفت، من بارها و بارها به این سوالات فکر میکردم: ما چقدر دقیق میدانیم که مشتریانمان چه چیزی میخواهند؟ چقدر دقیق میدانیم که تامینکنندگان و کارکنانمان چه انتظاری دارند؟ برای رفع این نیازها بهتر از رقبایمان چه باید کرد؟
خیلی خلاصه، من شروع کردم به فکر کردن به نحوی که امروز به آن ((استراتژیک)) میگویم. تا آن لحظه، بیشتر تمرکز من بر روی حفظ شرکت از نابودی بود که تا حد زیادی منجر به تفکر ((عملیاتی)) شده بود. نگرانی دربارهی تعداد مناسب کارکنان، نسبت هزینههای سربار به هزینههای مستقیم، قیمتهایی که برای مواد اولیه میپرداختیم، نحوهی استفاده از ماشین آلات در کارخانه، نگهداری بیش از حد و منسوخ شدن لوازم مورد استفاده در تولید، نقدینگی برای کسب و کار و مسائلی از این قبیل.
بعد از ترک آن کار و آغاز به کار به عنوان مشاور بود که نهایتاً دوزاریام افتاد : متوجه شدم که من داشتم به آن کسب و کار از داخل به بیرون نگاه میکردم. از آن زاویه، تنها چیزی که میتوانستم ببینم، فعالیتهایی بود که روز مرا پر میکرد. همچنین متوجه شدم، مشتریان و سایر ذینفعان از زاویهی دیگری نگاه میکنند. آنها از بیرون به داخل نگاه میکنند، و این چیزی است که آنها را تبدیل به استراتژیستهای خوبی میکند.
به این فکر کنید: به عنوان یک مشتری، معمولا چقدر از خودتان سوال میکنید که ((چرا آنها این کار را نمیکنند که … ؟)). زمانی که به یک فروشگاه بزرگ میروید، آیا توجه میکنید چه محصولاتی باید اضافه یا حذف شوند؟ اگر میتوانستید سبک خودتان برای ارائهی محصول در آن فروشگاه را داشته باشید، آیا چیدمان، نور پردازی و احتمالا تِم رنگی را تغییر میدادید؟ در مورد خدمات چطور؟ هیچ کمبودی در این زمینه وجود ندارد، درست است؟ همینطور در مورد شرکتهای هواپیمایی، تلفنی، بانکها و هر سازمانی که با آن سر و کار دارید. شما به طور پیوسته عوامل استراتژیک مانند گستره محصولات، نحوهی ارائه و خدمات مشتریان را بازطراحی میکنید. ما همگی این کار را انجام میدهیم.
حالا تلاش کنید این کار را برای سازمان خودتان انجام دهید. از قضا این کار بسیار سختتر است، زیرا این کار یک نگاه از بیرون به داخل نیاز دارد. این پیشنهادات من برای سادهتر کردن این کارها است:
به سراغ ذینفعانتان بروید
اگر شرکت شما دو روز تعطیل شود تا یک گروه از مدیران ارشد اجرایی دور هم جمع شوند تا یک برنامهی استراتژیک تدوین کنند، و همچنین آنجا به خوبی عمل کنند، حدس من این است که آن به هیچ وجه یک برنامه استراتژیک نیست. آن یک برنامه عملیاتی است. تیم مدیریت شما به نظر میرسد بیشتر از داخل به بیرون نگاه میکنند و این نگاه قطعا تمامی جوابها را ندارد. احتمالا حتی سوالات درستی هم نمیپرسد.
رهبران موثر گوش میدهند. مشاهده میکنند. و آنچه را آموختهاند به استراتژی ترجمه میکنند. غرور، جایی در تفکرِ از بیرون به داخل و تدوین یک استراتژی موثر ندارد. شما مشتریان و سایر ذینفعانی را دارید که میخواهند ایدههایشان را به شما بگویند که چگونه شرکتتان را در مسیری تغییر دهید که آنها به حامیان بهتری برای شما تبدیل شوند. بنابراین، آنها را برای انجام این کار تواند کنید.
مصاحبههایی را ترتیب دهید تا نیازهای ذینفعانتان را درک کنید. برای مثال شما میخواهید بشنوید که چگونه مشتریان تصمیم به خرید از شما و یا از رقیب میگیرند. شما میخواهید بشنوید چگونه کارکنانتان متعهد به پیوستن به سازمان شما هستند و یا تصمیم گرفتهاند که به جای دیگری برای کار بروند. چگونه تامینکنندگان انتخاب کردند که برای فراهم کردن کالا و خدمات با شما قرارداد ببندند. چگونه شرکایتان تصمیم گرفتند از رویداد شما حمایت کنند درحالی که پیشنهادهای بیشمار دیگری داشتند. شما به دنبال بینشی نسبت به سفر آنها با سازمانتان هستید، تا آن را به عناوین بازاریابی تبدیل کنید. بر مبنای معیارهایی که از داستانهای آنها ظهور میکند، شما میخواهید بفهمید که سازمانتان چگونه عمل میکند و افراد چه پیشنهادهایی برای بهبود رقابتکردن شما دارند.
هر مصاحبه بلافاصله باید پس از خرید مشتری و یا تجربهی تامین کننده از کار با شما اتفاق بیفتد. اگر خیلی صبر کنید، افراد جزئیات مهم را فراموش میکنند و صرفا برداشتهای مبهم را منتقل مینمایند.
فراتر از مشتریان فعلیتان بروید
با ذینفعان بالقوه نیز مصاحبه کنید. این شامل مشتریان و سایر کسانی است که در حال حاضر درحال تعامل با رقبایتان هستند. حتی با کسانی که با افرادی غیر از شما و رقیبانتان تعامل دارند. در صنعت شرابسازی، باید با کسانی صحبت کنید که شراب نمینوشند، خریداران آبجو و کوکتل برای مثال، تا بدانید چرا آنها نوشیدنیهای دیگر را ترجیح میدهند. تمامی نارضایتیهایی که نسبت به شراب دارند را دریابید، راههایی برای از میان برداشتن تمامی حصارها در مسیر تدوین کنید، دریابید که چگونه از آنها بخواهید که الگوی انتخابشان را برهم بزنند. این روش جمعآوری بینشها برای رسیدن به ناحیهی جدید از مزیت رقابتی است(که به عنوان فرصتهای اقیانوس آبی شناخته میشود).
شنیدن مهم است، اما شما باید تعیین کنید که به چه کسی گوش میدهید، که این، فهمیدن آن است که ذینفعان کلیدی شما چه کسانی هستند. این کار به شما کمک میکند تا موقعیت شرکتتان را در راستای عواملی تنظیم کنید که اهمیت دارند .
دانلود فایل اصلی مقاله
Customers Are Better Strategists Than Managers



